عاشورا و محرم....

سلام فندق های مامانی ....
این روزا روزهای محرم هست و همه یه جور مشغول به عزاداری هستن .

هفته ی پیش هم تاسوعا و عاشورای حسینی بود و ما هم طبق معمول
هر سال مشغول پختن نذر باباجون و مامان جون بودیم .
روز عاشورا هم رفتیم و مراسم زنجیر زنی و عزاداری رو نگاه کردیم و اسب
و شترهایی رو که آورده بودن ...

البته اینو بگم که شما دوتا وروجک مامان با من نیومدین و موندین خونه .
گفتین میخوایم پیش عمه مهشید بمونیم . آخه عمه مهشید و آقا جون و
عزیز جون هم اومده بودن خونمون و پیشمون بودن . تازه به غیر از اونا
عموهای خودم از جمله عمو جلیل و عمو شاهپور و بابابزرگ و مامان بزرگ
مامانی و بابایی هم بودن ...
خلاصه که برای عاشورا دور و برمون شلوغ بود .
عصر عاشورا هم همگی با هم رفتیم سر خاک دایی رضا و اونجا بودیم .
مامانی دلش خیلی گرفته بود و دلتنگش بود به خاطر همین کلی گریه
کردم و دلمو خالی کردم .
خلاصه که فندق های مامان اینم از عاشورای حسینی امسال....



عاشورا و محرم.... 


